مثل امروز من که به زور خودمو بلند کردم. از همون کله ی سحرم که چشمم به یوتیوب و فیس و جدیدا بلاگفا باز میشه. 
خیلی خوووووب 
عنوان این وبلاگ بسته به احوالات نویسنده و مطالب تغییر می کند.
مثل امروز من که به زور خودمو بلند کردم. از همون کله ی سحرم که چشمم به یوتیوب و فیس و جدیدا بلاگفا باز میشه. 
خیلی خوووووب 
فکر نمی کنم که بیافتم هرچند که اگه قبول بشم ناپلئونی. هرچی که هست خدا کنه قبول شم آخه واحد اختیاریِ خیر سرم. ![]()
چه حالی میده بعد از یه امتحان سخت بیای بخوابی. کاری که من کردم. ۲ ساعت تموم خوابیدم. خیلی هم چسبید.
الانم دارم آهنگ گوش میدم و چت می کنم و پست میذارم و فیس بوک چک می کنم. آچار فرانسه. ![]()
انگار دستام سرده سردن
انگار چشمام شب تارن
آسمون سیاه
ابر پاره پاره
شر شر بارون
داره می باره
...
آخـــــــــــــــیش که چقد حالم خوبه. اصلا هم قصد ندارم دیگه امشب درس بخونم. ![]()
![]()
تهـ نوشتـــ/.
چگونه می سپری تن به بوسه های رقیبم!!؟؟
نشانِ بوسه ی من در کدام سوی تنت نیست!!!

وااااای خدااااا... بیشتر از ۱۲ ساعت دیگه وقت دارم!!
همیشه وقتی یه چیزی و بلد نیستم بعد از اینکه یه دفعه سعی کردم و نفهمیدم دیگه سراغش نمیخوام برم و این خیلی بده.
نمی دونم چرا فرار می کنم. شاید چون از زیاد شدن تعداد سوالا می ترسم. و از زیاد شدن ابهام ها. اما نباید فرار کرد. باید گشت و گشت. این مدلیه که آدما دانشمند میشن. بــــعله. اما من پتانسیل دانشمند شدن و ندارم.
وااااای خدا خواهش می کنم کمکم کنی!!!!!
شیمی پایه => ![]()
امیدوارم فردا خاکستری نباشه.
بازم سعی مو میکنم. نباید یادم بره:
من عقابم شاه پر ِ قله نشین بی شکستــــ =))
بــــــــــعلهـ
دلم میخواد فردا یه روزِ ارغوانی باشه.
تــهـ نوشتـــ/.
عشق آمد و گردِ فتنه بر جانم بیخت
عقلم شد و هوش رفت و دانش بگریخت
زین واقعه هیچ دوست دستم نگرفت
جز دیده که هرچه داشت بر پایم ریخت
ابو سعید ابوالخیر ![]()
این سه تا امتحانمو نمی افتم که هیــــــچ چه بسا نمره ی خوبی هم میگیرم.
آخییی چقد دلم واسه این مدلی نوشتن تنگ شده بود. جوونیام به این سبک وبلاگ نویسی میکردم. 
جای شما خالی الان هم یه کوکتل بندری خوشمزه خوردم.
ای خدااااااااااااااااا... چهارشنیه امتحان شیمی پایه دارم.
این یکی عمرناش نمیذاره من لیدیِ ترمِ سومیِ سرافراز و شیک و با کلاس بمونم. 
شیمی پایه => ![]()
یه مدت خیلی زیادیه که همش سر یه دوراهی وایسادم. نمیتونم تصمیم بگیرم کدوم راه و برم. نمی تونم ریسک کنم. اگه راه اشتباه باشه، شاید دیگه نتونم برگردم راه و. از یه طرف دلم میگه این ریسک و بکن. چقد از این وضعیت بدم میاد. 
تـــهـ نوشتـــ/:
کسی با سکوتش...
مرا تا بیابان بی انتهای جنون برد
کسی با نگاهش...
مرا تا دردندشت دریای خون برد
مرا باز گردان
مرا ای با پایان رسانیده، آغـــاز گـــردان
حمید مصدق
در این عصر تیره
طعنه ای را
شوخی لطیفی برداشت می کنم
و میخندم
و چه دردناک افتخار آمیز است